Flashback

Tuesday, May 23, 2006

اين سر ماراناي بزرگ سوال كرده چرا به جاي فلاش بك جلوبك رفته و فوروارد شده ام و تصاوير مربوط به آينده را حالا پابليش ميكنم . و ديگر اينكه عكس هاي جديدي كه درست پابليش نشده دومرتبه آپ لود كنم .
( فوروارد – فلاش بك – پابليش – آپ لود چگونه فارسي را پاس بداريم )

1- اولا فارسي نويسي با وبلاگ و كي بردي كه من دارم و هزار مشكل ديگه نوشتن را مشكل كرده و ميبينيد همه چيز و همه جا بهم ريخته و تصاوير هم آپ لود نميشود
2- دليل رفتن به آينده هم را هم توضيح دادم كه ممكن است بي حوصلگي فلاش بك را مثل بقيه وبلاگ ها به تعطيلي بكشد و چه بهتر قبل از تعطيلي وبلاگ مختصري از آينده هم گفته باشم و تازه با اين سرعت خاطره نويسي عمر ما كي كفاف ميدهد دفتر را به پايان ببرم .

خيلي از دوستان هرمس مارانا برايم كامنت گذاشته اند و تشويق به ادامه كار از همه متشكرم
و براي دوستي كه نوشته است خواندن از روي مونيتور مشكل است و اگر چاپ ميشد بهتر بود
بايد عرض كنم خودم هم باور كرده بودم كه قلمي دارم و خاطره نويس شده ام اما با خواندن
كتابي بنام دو دنيا كه خانم ترقي نوشته بودند و بسيار لذت بردم تازه متوجه شدم خاطره نويسي
يعني چه .

3- كم كم وبلاگ گردي را به وبلاگ نويسي ترجيح ميدهم به ويژه وبلاگ هاي خارجي كه با افكار ،
ايده ها و عقايد جوانها و نيز بزرگتر ها در سراسر دنيا آشنا ميشوم

Wednesday, May 17, 2006


حضور در يك سمينار بين المللي خارج از كشور


سخنراني در يك سمينار هواشناسي داخل كشور


پس از اتمام سپاه دانش بلافاصله استخدام در هواشناسي و قبولي در دانشكده ادبيات مشهد
نفر باعينك رديف دوم


پس از ديپلم رياضي از دوره شبانه عازم سپاه دانش






پس از گرفتن ديپلم رياضي در كلاس شبانه مشغول آمادگي براي كنكور كه متاسفانه قبول نشدم و به سپاه دانش رفتم.


راديو در مغازه پدر !

اولين باري كه راديو گوش كردم سال 1340 بود . شايد در تمام محله ما فقط يك يا دو نفر
در منزل راديو استفاده ميكردند . راديو و بعد ها تلويزيون شديدا از طرف علما حرام اعلاl
شده بود و خريد و فروش آنهم حرام بود . در محله گنبد خشتي فقط يك نفر ديپلمه كه كارمند دارايي بود و يك نفر سرمايه دار كه بعد ها اولين سرويس اتوبوس راني يك ريالي را در مشهد داير كرد از راديو استفاده ميكردند . روز سنت شكني و انجام اولين فعل حرام روزي
بود كه فروشنده دوره گردي يك راديو لامپي به حجم تقريبي يك متر مربع را براي فروش به من ارائه كرد. راديو دست دوم بود قيمت آن خيلي ارزان و من بدون اطلاع پدر قيمت آنرا
از دخل مغازه پرداخت كردم (گناه اندر گناه ). روزها راديو را توي يك جعبه كه كاغذ سياه و (به اصطلاح امروز كاغذ باطله) نگهداري ميشد پنهان كرده و هنگام نبودن مشتري و در غيبت پدر آنرا روشن كرده و به موسيقي گوش ميكردم . براي جلوگيري از كشف موضوع هميشه دستم روي پيچ راديو بود و به محض نزديك شدن مشتري آنرا خاموش ميكردم و دو سه روزي كسي متوجه راديو نشده بود تا اينكه يك روز كه راديو روشن بود براي آوردن جنس به عقب مغازه رفته بودم كه پدر بي خبر وارد شد. رنگ از صورتم پريد .چون راديو زيركوهي از كاغذ باطله پنهان شده بود و آهنگ آهسته اي از راديو پخش ميشد خوشبختانه محل راديو كشف نشد و چون پدر نيز از پسر خلف انتظار گوش كردن به موسيقي را نداشت از من سوال كرد كدام پدر سوخته توي اين محل راديو خريده ؟ و من با صدايي كه از ترس ميلرزيد گفتم : اين حبيب آقا پسر نانواي سنگكي همسايه مان دبيرستان رفته و اين درس هاي بيديني باعث شده برود راديو بخرد و حالا هم گارگر هاي نانوايي و شاطر مشغول گوش كردن به راديو هستند! پدرم سري تكان داد و بر هر همسايه بد كه ديگران را هم به گناه آلوده كرده لعنت فرستاد . با خروج پدر از مغازه نفس راحتي كشيدم و بلا فاصله راديو را خاموش كردم و فردا هم رفتم چهارشنبه بازار و راديو را به 5 تومان فروختم.
حرام بودن راديو و بعد ها تلويزيون تا قبل از انقلاب ادامه داشت ولي شدت و ضعف
اجراي آن متفاوت بود بطوريكه كم كم اكثر جوانها و درس خوانده ها كمتر مسائل شرعي را رعايت ميكردند و اكثرا راديو را براي شنيدن اخبار به منزل ميبردند و گاه جوانتر ها پنهاني و دور از پدر و مادر راديو گوش ميكردند. سينما رفتن در آن سالها گناه كبيره بود و من كه تحت تاثير تربيت مذهبي خانواده سينما و موسيقي را گناه ميدانستم ولي كشش فطري و يا شيطان ويا هرچه اسمش را بگذاريد مرا بطرف موسيقي و سينما هدايت ميكرد بطوريكه بعد از ظهر جمعه كه تنها تعطيلات من در هفته بود بصورت پنهاني به سينما ميرفتيم و در سالن سينما با ترس و دلهره كه مبادا يك آشنا ما را در سينما ببيند و به پدر خبر دهد با اضطراب و تشويش فيلم را ميديديم و جالب است بدانيد در سن نوجواني اعتقاد و ايمان بزرگتر ها در روح و جان ما هم نفوذ كرده بود بطوريكه هميشه پس از ديدن فيلم با دوستم ابرام نظام الملكي قبل از آمدن به خانه به حرم امام رضا (ع )ميرفتيم و توبه ميكرديم . ولي باز هفته بعد وسوسه سينما ما را گول ميزد و باز در سالن سينما قسمت 12 ريالي فيلم تماشا ميكرديم. انحراف عقيدتي من و پدر با زاويه بسيار كمي شروع شده بود و من هرچه بيشتر به درس و مشق دبيرستان ادامه ميدادم اين انحراف بيشتر ميشد. البته مدت سه سال حتي جمعه ها نيز مغازه تعطيل نبود و ما از رفتن به سينما محروم شده بوديم تا اينكه شاه تعطيلي مغازه ها را در بعد از ظهر جمعه اجباري اعلام كرد و من با ديدن پليس و اولين اخطار وي مغازه را مي بستم و ذوق كنان بطرف منزل دوستم وسپس بطرف سينما هاي ارگ روانه ميشديم. كار به جايي رسيده بود كه عصر جمعه دو يا سه تا فيلم پشت سرهم ميديديم و كم كم رنگ گناه پاك شده بود و ديگر حتي براي توبه هم به حرم نميرفتيم. خلاصه اينكه تحصيل شبانه و تهاجم فرهنگي و تجدد خواهي با هم ما را به دره سقوط ميكشيد تا اينكه نماز ها را هم نامرتب ميخوانديم .هرچه نظام تربيتي پدر كه خود تحت تاثير محيط بود بيشتر بي منطق و اصولي ميشد (اصولي به معني دگمي و بي منطقي)زاويه بي ديني شتاب ميگرفت و اعتقادات سنتي بي اثر ميگرديد تا اينكه در دانشكده ادبيات مشهد با محافل دانشجويي به ويژه كانون نشر حقايق اسلامي كه پدر شريعتي در آنجا تفسير ميگفت و بعد هم درس دكتر شريعتي در دانشكده آشنا شدم و كم كم ضد تبليغ سنت هاي متحجرانه بر عليه دين: توانست جبران شود و حالا هم اگر خدا بپذيرد نمازمان را ميخوانيم.
و اما دنباله داستان تحصيلات پنهاني شبانه به اينجا رسيد تا اينكه سال سوم متوسطه كسي به پدر خبر داد كه چه نشسته اي پسرت علاوه بر درس خواندن حتي چندين نوبت در سينما ديده شده و آنشب پدر با عصبانيت تمام مرا از خانه بيرون كرد كه آنهم بيش از دو روز دوام نياورد چون پدر ناچار بود خودش صبح بسيار زود به مغازه برود و شب هم تا بوق شب در مغازه باشد كه اين كار زحمت داشت و روز سوم كليد مغازه را به منزل عمه كه من در آنجا بست نشسته بودم فرستاد كه اشكا لي ندارد درس را شبانه ادامه بده ولي مغازه داري يادت نرود. خدا پدر انقلاب را بيامرزد كه بيشتر تعصبات مذهبي از بين رفت و ما اكنون در منزل اقوام و حتي اقوام روحاني خود راديو و تلويزيون و حتي ويدئو ميبينيم ( ولي من پس از 50 سال از آن تاريخ هنوز از ترس اقوام ماهواره نصب نكرده ام )و در آخر اين مقال كه بايد مغازه را جمع كنم و به داستانهاي بعدي بپردازم تصاويري از مغازه داري خودم وقتي كلاس پنجم متوسطه درس ميخواندم و نيز چند تصوير ديگر از آينده اي كه هنوز تحرير نشده و ممكن است بي حوصلگي مانع ادامه وبلاگ باشد و شايد هم عمر كفاف ندهد برايتان يادگار بگذارم .

Friday, May 12, 2006

مغازه بابام !

از روزي كه پدرم مانع ادامه تحصيل من شده بود و من شاگرد مغازه پدرم شده بودم دلتنگي و اشك و آه من شروع شده بود و سر و كله زدن با مردمي ساده – خوب و مهربان ولي بيسواد
و دور از خواسته هايي كه من در جستجوي آن بودم هميشه رنجم داده بود و تكرار زندگي
پوچ و بي هدفي كه خود را اصلا متناسب با آن نميديدم ادامه داشت . دوستان همكلاسي كتاب زير بغل از مقابل مغازه ميگذشتند و با حسرت به كتابها و كت وشلوار مدرسه اي كه پوشيده بودند و يقه هاي سفيد آن نگاه ميكردم و افسوس ميخوردم . تنها سرگرمي كه ميتوانست تنهايي و بي حوصلگي را درماني باشد كتاب خواندن بود . علاوه بر كتاب هاي انگليسي خودآموز كتاب رمان و داستان زياد ميخواندم و مشتري پر و پا قرص مجلات ترقي – تهران مصور –
سياه و سپيد و مجله خواندنيها بودم و يك سري داستاهاي مسلسل كه پي در پي چاپ ميشد مرا سرگرم ميكرد. پدرم زياد رمان ميخواند و من با استفاده از غيبت پدر مجلات را ورق ميزدم و داستان ميخواندم و صفحات هنر پيشه ها و فيلم ها كه پدرم آنها را ممنوع كرده بود با اشتياق
بيشتري ميخواندم . حتي كتاب زهر الربيع كه خواندن آن براي 18 سال كمتر ممنوع بود و توسط پدرم در لابلاي قفسه هاي مغازه مخفي ميشد بدستم افتاد و شبهاي زيادي با خواندن اين كتاب كه جوك هاي آخوندي و بخشي از آن راز كاميابيهاي جنسي بود مرا سرگرم ميكرد.
عشق به رمان و داستان به قدري برايم سرگرم كننده بود كه شبهاي زمستان تنها مغازه اي كه تا نيمه شب باز بود مغازه ما بود و من با يك منقل كوچك كه زير پا گذاشته وبا يك گوني خالي كه روي زانو مي انداختم تقريبا كرسي كوچكي درست كرده و با گرماي اندكي كه فقط پاها و زانو را گرم ميكرد 8 تا 12 ساعت در شبانه روز كتاب و مجله ميخواندم . گاهي شبها سكوت سنگين محله با عربده چند اوباش مست بهم ميريخت و من با ترس و نگراني خود را براي روبرو شدن با اوباش محله آماده ميكردم . مستها معمولا يك متلك ميگفتندچند تا فحش ميدادند و بعد با گرفتن يك بسته سيگار مجاني از مغازه دور ميشدند. يكشب كه علي غدير مرد دائم الخمري كه قهوه چي بود و قهوه خانه متعلق به او در نزديكي مغازه پدرم محل اجتماع اوباش – معتاد ها و مست هاي آخر شب بودهمراه با دو نفر از اوباش مست پاتيل به مغازه ما آمد و عربده كشيد و سيگار زر خواست . چون سيگار زر تمام شده بود يك بسته سيگار اشنو ويژه به او تعارف كردم . عصباني شد و با عربده اي وحشتناك پس از چند فحش آبدار چراغ طوري را كه تنها وسيله روشنايي نيمه شب بود به زمين كوبيد و نزديك بود كل مغازه در آتش بسوزد كه خوشبختانه با دورشدن اوباش مست توانستم آتش را خاموش كنم .
جالب بود كه اوباش و بيكاره ها بيشتر بمن متلك ميگفتند و از اينكه درس نميخوانم و تا نيمه شب پشت پاچال مغازه هستم برايم دلسوزي ميكردند. يكي ديگر از اوباش كه از ديدن چهره اش نفرت داشتم و عاقبت هم در محل با چاقو به قتل رسيد هنگام خريد يك نخ سيگار كه بايد روشن ميكردم و تحويل ميدادم اظهار ميداشت كه خيلي بدبختم كه بايد براي اوباش سيگار روشن كنم ! پناه بردن به رمان و داستان توانسته بود تخيلات ذهني مرا تحريك كند و شوق نوشتن هم به خواندن كتاب اضافه شد. يك رمان تخيلي بنام شاگرد نمكي را شروع كردم كه نوشتن اين داستان 6 ماه طول كشيد كه بعد آنرا بصورت كتاب خطي صحافي كردم و سالها
در قفسه كتابهايم نگهداري ميشد. يك دوست قلمي هم در تهران پيدا كردم كه او نيز در كنار پدرش در بازار آهنگرهاي طهران گوني كهنه ميفروخت و دوست قلمي من بعد ها با فروش نان لواش خرج تحصيلي خود را بدست مي آورد. ما دو نفر كه از نظر سرنوشت و سن و علاقه به تحصيل مثل هم بوديم مدت ده سال با هم مكاتبه ميكرديم بدون اينكه يك ديگر را ديده باشيم . دوستم آقاي عند ليبي چون روزانه درس ميخواند و ادامه تحصيل داده بود توانسته بود تا كلاس چهارم دبيرستان درس را ادامه دهد و من هنوز راهي براي كسب اجازه پدر نيافته بودم و نامه هاي دوستم كه براي پدر فرستاده و از مزاياي علم و تحصيل سخن گفته بود هيچگونه اثري بر پدر نداشت. براي تمرين انگليس خودم مكاتبا ت خود را بصورت انگليسي در آورديم و بعد ها نامه هاي انگليسي ما بصورت يك مجله انگليسي در آمد كه از 10 صفحه در قطع پاكت نامه درست ميشد . نام مجله من Friendship و نام مجله دوستم فرداي اميد نام داشت كه بصورت انگليسي و فارسي نوشته ميشد . اين دو مجله فقط دو خواننده داشت و هر دوهفته يكبار نوشته ميشد و با پست براي يكديگر ميفرستاديم. من هنوز به دبيرستان نرفته بودم و دوستم در نامه ها و مجلات انگليسي يادآوري ميكرد كه اگر تمام كتاب هاي دنيا را هم بخوانم تا مدرك تحصيلي نداشته باشم بايد در مغازه پدر فلفل زردچوبه بفروشم . اين تذكرات و تشويق هاي دوست ناديده ام كه از طريق مكاتبه با هم آشنا شده بوديم باعث شد بصورت مخفيانه در يك كلاس شبانه كه از ساعت هشت شب به بعد تشكيل ميشد ثبت نام كنم .
در نگارش بعدي شرح ماجرا و اطلاع پدر از موضوع و بقيه قضايا تحرير خواهد شد.

Wednesday, May 03, 2006

خود آموزي زبان انگليسي

امروز آقاي رهبر را در دفتر آژانس هواپيمايي سينا ملاقات كردم . آقاي رهبر بهترين معلم زبان انگليسي بود كه سالهاي 1340 – 1346 در دانشگاه و انجمن فرهنگي بريتانيا در مشهد تدريس ميكرد. قد بلندي داشت و خيلي خوش لباس و جنتلمن بود. رهبر رييس دبيرستان فردوسي بود كه سالها بعد شهردار مشهد شد و قبل از انقلاب به آمريكا رفت و امروز ديدن پيرمردي 80 يا 90 ساله با موهاي سفيد كه 50 سال قبل معلم من بوده
و اتفاقا در روز معلم او را ملاقات ميكنم خاطراتي را در من زنده كرد كه نياز به نوشتن دارد . و اما داستان
خود آموزي زبان انگليسي شرح خاطرات 50 سال قبل است كه شنيدني است .

وقتي دبستان ابتدايي به پايان رسيد پدرم بر اساس توصيه دوستان مانع از ادامه تحصيل من شده بود و عقيده
داشت ثروت از علم بهتر است ( البته خود خدا بيامرز هم هيج وقت ثروتمند نشد !) لذا با اكراه و تلخي زياد
ترك تحصيل كردم و مدت شش سال تمام در مغازه پدر ادويه و قند و شكر ميفروختم و كلا اداره مغازه پدر بعهده من بود. اينكه چگونه بعد درس را ادامه دادم و از مغازه پدر به مدير كلي روابط بين ا لملل يك سازمان
دولتي رسيدم داستاني دارد شنيدني كه فرصت ديگري را براي درج در وبلاگ نامه انتظار ميكشد. و اما ماجراي يادگيري زبان انگليسي بازخوان خاطره هايي است كه امروز به تحرير در مي آيد.
مغازه پدرم در يك خيابان فرعي نزديك حرم امام رضا (ع) قرارگرفته بود كه هنوز هم اين محل قديمي در محدوده طرح نوسازي اطراف حرم قرار دارد.در سالهاي دهه 30 جند مغازه خواربارفروشي – يك مغازه بقالي – يك نانوايي سنگكي و يك مغازه خياطي در اطراف مغازه پدرم وجود داشت كه به مرور زمان من با صاحبان مغازه ها دوست شده بودم و تنها كسي كه در بين مغازه دارها تا شش ابتدايي درس خوانده بود من بودم. با علاقه شديدي كه به درس خواندن داشتم از اينكه پدر مرا مجبور كرده بود در مغازه شاگردي كنم و حتي اجازه نميداد در كلاسهاي شبانه درس بخوانم بسيار متاثر بودم و بيشتر روزها از ديدن بچه هايي كه به مدرسه ميرفتند و درس ميخواندند حسرت ميخوردم. منزل يكي از دوستان دوره ابتدايي بنام بركت درست در مقابل خانه ما قرار داشت و روزها با كنجكاوي به كتابهاي درسي او و مخصوصا كتاب انگليسي دايركت متد كه برايم بسيار جالب بود نگاه ميكردم . بركت روزها به مغازه ما مي آمد و با غرور و كمي افاده كتاب انگليسي را به من نشان ميداد و براي من افسوس ميخورد چرا نمي توانم انگليسي بخوانم . روزي از من سوال كرد دوست دارم نوشتن نام خودم را به انگليسي ياد بگيرم ؟ با اشتياق و حرص فراوان گفتم كه بزرگترين آرزويم اين است بتوانم نامم را به انگليسي بنويسم . در بالاي صفحه دفترچه اي با لاتين كلمه محمد را نوشت و من يك هفته تمام كل صفحات دفترچه را با نام خودم به شكل لاتين پر كردم و بعد ها نيز درپاي نامه هاي شخصي با كلمه محمد بضورت لاتين امضا ميكردم. عشق به انگليسي نوشتن در من آنقدر قوت گرفت كه شش سال تمام بدون اينكه مدرسه و كلاسي رفته باشم فقط با تمرين و نقاشي كلمات از روي كتاب دايركت متد مقدار كمي انگليسي ياد گرفتم و يك روز بدون اطلاع پدربه كتابخانه ايران بريتانيا كه آدرس آن را از بركت
گرفته بودم سر زدم و چون كتابدار يك خانم انگليسي بود با انگليسي شكسته و ناقصي درخواست كردم به من كتاب بدهد. كتابدار از اينكه يك شاگرد مغازه دار با تخصيلات شش ابتدايي درخواست كتاب انگليسي نموده شگفت زده شده بود . با لبخند و مهرباني زياد كتابي بنام بلك توليپ براي مطالعه به من امانت داد.
لاله سياه يا بلك توليپ ( چون با تايپ لاتين وبلاگ بهم ميريزد همه كلمات را فارسي مينويسم) يك كتاب مخصوص دانش آموزان زبان بود و در رديف كتابهاي ساده شده بود كه در گريت يك ظاهرا 500 لغت بيشتر نداشت اين كتاب يكماه تمام در مغازه پدرم مونس تنهايي من شده بود و من با كمك ديكشنري لغات را در اورده و صفحه به صفحه كتاب را با لذت ميخواندم . بعد شروع كردم به ترجمه كتاب و در مدت ده روز كتاب لاله سياه ترجمه شد . حالا من كه هنوز راهنمايي و دبيرستان نرفته ام (آن روز ها راهنمايي وجود نداشت و دوره دبيرستان بعد از ششم ابتدايي شروع ميشد ) و ميخواهم مترجم شدن خودم را اعلام كنم و براي خودم مريد و خواننده دست و پا كنم كارم كمي مشكل شده بود. دوستان و هم نشينان من مغازه دارهاي اطراف بودند كه همه ده بيست سال از من بزرگتر بوده و هيچكدام سواد خواندن و نوشتن نداشتند. صبح هاي پاييز و زمستان كه مغازه پدرم آفتاب رو بود محل اطراق مغازه دار ها ميشد .كربلايي علي – حاج نوروزدلاك – عباس خياط – و چند مغازه دار ديگر كنار ديوار پهلوي مغازه ما مي نشستند و حمام آفتاب ميگرفتند و به محض رسيدن يك مشتري با عجله به مغازه شان سرك ميكشيدند كه جواب مشتري بدهند . اين دوستان بيسواد خواننده و مريد داستانهاي من بودند كه از انگليسي به فارسي برايشان ترجمه كرده و ترجمه هاي خود را با صداي بلند برايشان ميخواندم . متاسفانه ترجمه هاي من تا وقبي برايشان شنيدني بود كه مشتري به سراغ آنها نيامده بود و به محض آمدن مشتري كه مثلا يك سير پنير و يا دو عدد تخم مرغ ميخواست مجلس ترجمه خواني من به هم ميخورد و مغازه دار ها سراغ مشتري ميرفتند و اين بود كه گاه خواندن يك داستان ترجمه شده كوتاه تا دو سه روز طول ميكشيد. در شش سال ترك تحصيل و مغازه داري كه خود را با خواندن رمان – خود آموزي زبان و ترجمه و گاهي شعر گفتن در پشت پيش خوان مغازه سرگرم ميكردم تنها مريد و مونس و خوانندگان آثار هنري بنده همين پيرمردهاي مغازه دار بودند كه گاه پدرم را براي اينكه مانع ادامه تحصيل من شده بود سر زنش ميكردند. خودآموزي زبان و ترجمه هاي ساده و خواندن كتاب دايركت متد بدون معلم آنقدر ادامه داشت تا روزي تصميم گرفتم در كلاس زبان انگليسي انجمن فرهنگي بريتانيا در خيابان ارگ ثبت نام كنم . در كلاسهاي انجمن فرهنگي كنسول انگليس ( و شايد عضو ساده كنسولگري) بنام مستر جونز و يك خانم انگليسي و همين آقاي رهبر انگليسي درس ميدادند و طبيعي بود كه هيچ كس در كلاس فارسي صحبت نميكرد. كلاسها را بدون اجازه پدر و بصورت پنهاني شركت ميكردم تا يكروزپدرم مشق هاي انگليسي مرا ديد و براي مدتي كلاس رفتن تعطيل شد . دليل مخالفت پدر با يادگيري زبان انگليسي اين بود كه
يك آقايي بنام روحاني با پدرم رفيق بود و چون بسيار متعصب مذهبي بود و مخالف علوم جديد و حتي فراگيري زبان انگليسي پدر را نصيحت ميكرد كه : اجازه نده پسرت درس خارجه و بي غيرتي بخواند! همين آقاي روحاني كه اسمش روحاني بود ولي لباسش روحاني نبود و اتفاقا درس طلبگي ميخواند امروز يكي از تجار درجه يك شهر ما است كه عرقيجات ايشان (البته نه عرق سگي! ) از جمله گلاب – عرق چهل گياه و عرق نعنا به كشور هاي مجاور هم صادر ميكند . 7 سال پس از ترك تحصيل موفق شدم در يك كلاس شبانه كه از ساعت 8 شب به بعد تشكيل ميشد شركت كنم . پدرم عادت داشت پس از نماز مغرب و عشا كه در مسجد به جماعت ميخواند به خانه بيايد – شام بخورد و ساعت هشت بخوابد . من از فرصت خواب پدر استفاده كرده و با تعطيل كردن مغازه راهي كلاس شبانه ميشدم و درس را تا كلاس دوم دبرستان( دو كلاس يك سال ) ادامه دادم .
ماجراي اطلاع پدر از اين نافرماني مدني و بيرون كردن من از خانه و مغازه به خاطر درس خواندن بماند براي ياداشت بعدي كه البته براي اينكه زياد نگران نباشيد عرض خواهم كرد كه قهر و دعوا به آشتي كشيد و من از كلاس دوم به بعد با اطلاع پدر به تحصيل در كلاسهاي شبانه ادامه دادم.

Monday, April 24, 2006

يادداشتي از خاطرات 10 سالگي جا مانده بود و حالا پست ميشود!!

بازي ها


در دهه بيست كوچه هاي خاكي و دالان هاي تاريك و طويل منازل قديمي ميدان بازي بود و بچه ها بصورت گروهي در انواع بازيهايي كه امروزه به كلي فراموش شده شركت ميكردند. كوچه ما در سالهاي خيلي قبل يك آب انبار بوده كه به مرور زمان خراب شده و بصورت يك كوچه باريك و شيب دار درآمده بود. در دو طرف كوچه خانه هاي قديمي بود كه هركدام با يك دهليز طويل و تاريك به داخل حياط گشوده ميشد . در انتهاي هر دهليز درب چوبي بزرگي قرار داشت كه براي دقلباب كردن (در زدن) از دو كوبه استفاده ميشد كه يكي كوبه سنگين با صداي محكم و ديگري يك كوبه كوچكتر و سبك با صداي نرمتر و آهسته تر.
مردها معمولا براي در زدن كوبه سنگين و زنها كوبه سبكتر و كوچكتر را به صدا در مي آوردند. گذاشتن دو كوبه جداگانه براي اين بود كه افراد داخل خانه متوجه مرد يا زن بودن مراجعه كننده باشند. بي بي ما كه باز يك نسل عقب تر بود اظهار ميداشت وقتي مرد نامحرم پشت در آمده زنها بايستي از حرف زدن با او خودداري كنند و اگر هم به ناچار بايستي با مرد نامحرم صحبت كنند لازم است دست خود را داخل دهان بگيرند تا صدا تغيير كرده و صداي زنانه و ظريف آنها به گوش مرد نامحرم نرسد. خوشبختانه مادر من هيچ فاميل و آشنايي نداشت. پدرم وقتي او 10 ساله بوده او را از يك خانواده قمي در شهرستان قم خواستكاري كرده و اورا به مشهد آورده بود و در تمام مدت زندگي در خانه پدري فقط يك نفر آشناي خانواده مادر بود كه سالي يكبار به مشهد ميآمد و براي ما بچه ها كه هيچوقت فاميل مادر را نديده بوديم بسيار خوشحال كننده بود. اسم اين ميهمان يادم نيست ولي هميشه كنار حوض آب مي نشست . منقل ذغال و بساط ترياك برايش مهيا ميشد و هميشه من مامور بودم براي خريد لوله ترياك كه آن روز ها خريد و فروش آن ازاد بود به مغازه سركوچه مراجعه كنم . مادرم يك دايي قمي هم داشت كه هيچوقت اورا نديده بود و يكسال كه دايي مادرم از قم به مشهد آمده بود تا مادرم را ببيند، مادر چون اور را نمي شناخت در را برويش باز نكرد و اوهم به قم برگشت و ما هرگز اورا نديديم.
امروز قصد بازگويي مظلوميت ها و محروميت هاي مادرم نبود كه نقل داستان خود دو يا سه صفحه جا لازم دارد كه در آينده تقرير ميشود.
بحث كوچه شيب دار آب انبار مسگر ها بود و دالان هاي تاريك و طويل منازل دو طرف كوچه كه محل بازي ما بود. يكي از بازي هاي معمول دزد بازي بود به اين طريق كه چند نفر پليس ميشدند و دو سه نفر دزد . دهليز هاي تاريك منازل جايگاه مناسبي بود براي قايم شدن دزدها و من كه اكثرا پليس و اغلب رئيس پليس بودم تمام دهليز ها را جستجو ميكرديم تا دزد دستگير شود . آن روزها گاهي بزرگتر ها با كوچگتر ها همبازي ميشدند و من خيلي مواظب بودم نوجوانها كه گاهي طبيعت پست مدرن امروزي را داشتندداخل بازي نشوند و بچه ها را تا انتهاي دهليز هاي تاريك تعقيب نكنند!
بازيهاي ديگر آن روز عبارت بود از لمكا ، چوپا ، حراج كه بد بدي ، توشله بازي ، گرگم به هوا ، الك دولك ، يارون يارون ما ، عروس و داماد بازي ! و بسياري بازي هاي ديگر كه شرح هركدام ده دقيقه وقت و چند صفحه وبلاگ لازم دارد كه اگر عمري باقي بود بعدا برايتان شرح ميدهم.

Wednesday, April 19, 2006

سريال دايي جان ناپلئون كه در حكومت شاه پخش ميشد دايي جان پيري بود كه هميشه تمام تقصير ها را به گردن انگليسي ها مي انداخت و من هم امروز اعتقاد دارم و تاكيد ميكنم همه مشكلات ما مسلمانها كار انگليسي ها است . وقايع عراق و افغانستان اگر چه ظاهرا نشان ميدهد كه آمريكاييها و انصارشان فتنه بپا كرده اند ولي باوركنيد زمينه اين فتنه ها سالها قبل توسط انگليسيها طراحي شده و كل اختلاف هاي قومي و مذهبي را سالها قبل انگليسيها سوقات اورده اند و امروز ميبينيم يك سني شيعه اي را سر ميبرد كه مستقيم برود به بهشت و شيعه ها هم در جايي ديگر روز وفات خليفه دوم مسلمين را كه مورد احترام سني ها ست جشن ميگيرند و پايكوبي ميكنند تا ثواب چند خانه خشت طلايي را در بهشت به آنها بدهند. خدا رحمت كند دكتر شريعتي را كه روزي سر كلاس نقل ميكرد كه در مسجدي واقع در تركيه عثماني ملايي منبر ميرود و دوتا كوزه را در دو طرف خود به نمازگزاران سني نشان ميدهد بعد دست راست خود را تا آرنج توي كوزه سمت راست كه داخل آن عسل يا شيره بوده فروميكند و بيرون مي آورد و بعد نشان مستمعين ميدهد كه ايهاالناس در دست من چه ميبينيد ،
ميگويند هيچي ديده نميشود و بعد دستش را دا خل كوزه سمت چب ميكند كه پر از ارزن بوده و بيرون مي آورد و به حضار نشان ميدهد و سوال ميكند به دست من چه ميبينيد ، ميگويند ارزن ، ميگويد چند تا ارزن به بازو و دست من چسبيده . يكي ميگويد يك ميليون ، ديگري صد هزار و ديگري مثلا پانصد هزار . ملا ميگويد هركس يك شيعه را بكشد به تعداد ارزن هاي دست من خداوند در بهشت به او پاداش ميدهد . حالا پاداش حوري باشد يا غلمان و يا قصرهاي ساخته شده از طلا فرقي نميكند . عجيب است، يكي از سني هاي وهابي كه مواد
منفجره به خودش بسته و ميخواسته بصورت انتحاري خود را در وسط جمعيت شيعه ها منفجر كند تا به بهشت برود دستگير ميشود و در بازجويي گريه ميكند كه نگذاشتيد امشب در بهشت سر سفره افطاري حضرت محمد (ص) ميهمان باشم! اين قصه ها را داشته باشيد تا بگويم انگليسي ها روي شيعه ها چه جور كار كرده اند.
سالهاي 1325 تا 1330 پدرم هميشه با زور و دعوا شبهاي سه شنبه و جمعه ما را به دوره قران و سينه زني ميبرد. چون روزها در مغازه پدر كار كرده و شبها بسيار خسته بودم دوره هاي مذهبي شبانه كه گاه با روضه خواني و سينه زني تا 12 شب طول ميكشيد برايم بسيار خسته كننده بود و لذا با اكراه در جلسات شبانه آنها شركت ميكردم مگر شب هاي عيد عمر
كه دوره قران و روضه خواني و عزاداري كلا تعطيل بود و يك هفته تمام هرشب مجالس
لهو و لعب و سياه بازي و مسخره بازي بود كه هرچه بيشتر ميخنديدي ثوابش بيشتر بود و در اين شبها و روزها انقدر كارهاي زشت و مستهجن براي خنده و شاد كردن دل مومن ها انجام ميشد كه نقل اين محافل حتي در يك وبلاگ هم توهين آميز است. در اين روزهايي كه من دارم اين ياداشت وبلاگي را مينويسم هنوز در مشهد در محله هاي قديمي و عوام بيسواد و متعصب مذهبي اين مراسم اجرا ميشود و جشن عيد عمر از غروب روز وفات حضرت امام حسن عسگري (ع)آغاز ميشود و خدا پدر بعضي از مقامات و مسئولين فعلي را هم بيامرزد كه دوسال است همين ايامي را كه عوام الناس جشن عمر ميگيرند جشن شروع امامت حضرت مهدي
اعلام كرده اند و از صدا و سيما هم اعلام ميكنند تا سنت هاي زشت عمر سوزي و عيد عمر
از جامعه پاك شود . و اما باز هم انگليسي ها بيكار نيستند و شايعه پشت شايعه كه حضرت فاطمه عليهاسلام از عقلانيت شيعه راضي نيستند و دوست دارند شيعه ها احساسي برخورد كنند و دشمنان ولايت و كساني را كه با لگد درب شكسته را به كمر حضرت فاطمه زده اند لعن و نفرين كنند . به داستان زير كه خود شخصا از يك آقايي شنيدم توجه كنيد:
يك مداح اهل بيت تعريف ميكرد كه يك روحاني نقل كرده كه يك روحاني ديگري كه مرد بسيار متقي و خوبي بوده و سالها براي امام حسين روضه ميخوانده و بعد فوت كرده و به خواب اين مداح ساده دل و فريب خورده آمده كه بلي داستان اين است : روحاني كه به خواب مداح آمده نقل ميكند كه بعد از مرگ و مراسم ويژه ميخواستند مرا به بهشت ببرند كه ناگاه يك خانم نوراني سياه پوش آمد و دست مرا از دست فرشته جدا كرد كه اين از ما نيست اورا به بهشت نبريد . گفتم اي خانم بزرگوار من تمام عمر ذكر مصيبت فرزند شمارا گفته ام و محب علي بوده ام اين چه حكايتي است و چرا مرا به جهنم ميبرند . آن خانم نوراني گفت يادت هست سال قبل يك مجلسي براي لعن دشمنان اهل بيت و شادي ايام عيد عمر بر پا شده بود و تو به بهانه لهو و لعب بودن مراسم مجلس ما را ترك كردي . تو اگر اهل ولايت بودي بايستي با بقيه در جشن شركت ميكردي و در روزي كه دشمنان ما عزادارند تو شادي ميكردي !
من فكر ميكنم هنوز هم انگليسي ها دارند روي ما كار ميكنن . شما چي؟!

Saturday, April 08, 2006

آب و هوا !

از آغاز سال 85 اين اولين باراني است كه ميبارد . در كنار پنجره به دانه هاي درشت باران كه يكريز به سطح اسفالت كوچه برخورد ميكند و حباب هاي كوچكي كه با اشتياق به هوا ميپرند و از آمدن بهار شادي ميكنند خوب نگاه ميكنم و بعد با يك فلاش بك 55 ساله به سالهاي 1325 تا 1330 نگاه ميكنم . زمستانهاي پر يرف ، سرمايي كه مغز استخوان را ميسوزاند و يخبنداني كه از اول ديماه شروع ميشد وتا اول بهار ادامه داشت . يادم هست كه تمام زمستان كوچه گنبد خشتي كه مغازه پدرم در ان جا قرار داشت و كوچه فرعي پي آب مسگر ها كه با يك شيب خيلي تند تقريبا در مقابل مغازه پدر واقع شده بود زمستانها پوشيده از يك لايه يخ بود و يكي از بازيهاي هميشگي سرسره بازي روي سطح شيب دار و يخزده كوچه بود كه بسيار لذت داشت . شبهاي عيد مردم و گاهي هم شهرداري با ديلم آهني به جان يخها مي افتادند يخها را با ديلم ميشكستند و سطح كوچه را از برف و يخ پاك ميكردند. در بعض از سالها برف بقدري زياد ميباريد كه چندين روز عبور از كوچه بسيار دشوار ميشد و چون همسايه ها برفهاي پشت بام را توي كوچه ميريختند ديواري از برف مقابل درب خانه ما درست ميشد و ما با ايجاد يك تونل در داخل ستون برف راهي براي عبور از منزل به داخل كوچه باز ميكرديم . در داخل حياط هم بقدري برف جمع ميشد كه در شرط بندي هاي كودكانه خود را از بالاي ايوان خانه با ارتفاع 4 متر روي كوه برف داخل حياط پرت ميكرديم . صبحا يك روز در ميان نوبت من بود كه قوري چاي را برا ي پدر به مغازه ببرم و در روزهاي سرد و يخ زده زمستان اين وظيفه با دشواري زياد انجام ميشد . بار ها اتفاق مي افتاد كه پس از عبور از تونل برفي جلوي خانه مان پايم روي يخها سر ميخورد و قوري چاي ميشكست . آنوقت بود كه از طرف پدر جريمه ميشدم و پول هفتگي من كه روز در ميان دهشاهي بود قطع ميشد. يكي از سرگرميهاي مغازه داران كوچه كنبد خشتي در روزهاي برفي كه كسي براي خريد بيرون نمي آمد درست كردن شير برفي يا آدم برفي بود . معمولا يك شير بسيار بزرگ با برف درست ميشد و با زرد چوبه رنگ آميزي ميشد و اين شير برفي در وسط كوچه گنبد خشتي گاه تا يك ماه باقي مي ماند .آن روزها اتومبيل نبود و عبور دوچرخه ها و گاهي درشكه ها به بخشي از اين شير برفي آسيب وارد ميكرد كه بلافاصله ترميم ميشد. يك سرگرمي ديگر كه زمستانها ما بچه ها را مشغول ميكرد ساختن خانه يخي بود . توي حياط هميشه تا شب عيد كوهي از برف وجود داشت كه هميشه برفهاي تازه تري روي آن مي نشست و علاوه بر تميز شدن سطح برف لايه ديگري از برف ارتفاع كوه برف را افزايش ميداد . در دامنه اين تپه برفي داخل حياط هميشه سطح يخزده اي وجود داشت كه با بچه ها سرسره بازي ميكرديم و گاهي نيز در داخل كوه يخي يك اطاقك كوچك با سكو هاي يخي درست ميكرديم كه بعنوان سر پناه و ميهمان بازي از آن استفاده ميكرديم. عيد نوروز هم از همين برفهاي داخل حياط براي انجماد شير و تهيه بستني استفاده ميشد . برفها را داخل يك بشكه چوبي ميريختيم و يك ظرف فلزي كه به شكل كپسول گاز بود و دهان گشادي داشت داخل برفها توي بشگه ميگذاشتيم . ظرف استوانه اي فلزي را پر از شير ميكرديم و داخل آن مقداري شكر و ماده اي بنام صمغ ميريختيم كه هنگام چرخ دادن ظرف استوانه اي در داخل بشكه برف ، شيرها سفت شده و بستني تهيه شود
با ريختن مقداري گلاب به داخل استوانه و چرخاندن استوانه در داخل برف و يخ به مدت نيم ساعت يك بستني خوش عطر و بسيار خوشمزه تهيه ميشد كه آنرا با بزرگنر ها تقسيم ميكرديم و با لذت ميخورديم.
در سالهاي 25 تا 30 علاوه بر برف زياد در زمستان ، بهار و پاييز هم بسيار پر باران بود . يادم هست كه در يكي از همين سالها چهار روز پشت سرهم باران باريده بود و بيشتر خانه ها كه از خاك و گل درست شده بود درحال ريزش بود و مردم محله براي توقف باران آش نذري ميدادند . در نزديكي مسجد گنبد خشتي چند تا ديگ زده بودند و مردم هريك به فراخور توان خود مقداري حبوبات و يا رشته آش نذر كرده و براي پختن آش نذري توقف باران تحويل مسجد ميدادند. بارانها و برفهاي مكرر مشهد باعث شده بود كه رودخانه ها و جويبار ها در تمام تابستان پر آب باشد. تابستانها كه پدرم به اتفاق دوستان خود ما را به ييلاقات اطراف مشهد مي برد و معمولا يك هفته در باغهاي زيباي جاغرق و عنبران اقامت ميكرديم علاوه بر رودخانه پرآب جاغرق ، در تمام مسير و در كوچه باغهاي زيباي جاغرق و عنبران قدم به قدم چشمه هاي سرد و گواراي آب وجود داشت كه دست و صورت مي شستيم و از آن مي نوشيديم. شرح خوشگذرانيها با طبيعت زيبا و حوض بلور و بقيه قضايا هم بسيار جالب است كه اگر فرصتي باشد در ياداشت ديگري تقديم خواهد شد . ناگفته نماند كه امروزه با گرم شدن كره زمين وتبديل بيشتر باغها به منطقه مسكوني و ساخت و ساز آسفالت و آهن به جاي خانه هاي كاه گلي و خيلي مسائل ديگري كه فرصت توضيح آن نيست امروزه جاغرق و عنبران تبديل شده به يك زباله داني كه رودخانه خشك آن پر از بطريهاي خالي نوشابه ها ي گوناگون و ظروف پلاستيكي يكبار مصرف و آشغال هايي كه شهري ها داخل آن ريخته اند و حتي يك چشمه و آبشار طبيعي و كلومبو (استخر آب براي شنا كه با سد هاي بسيار كوچك در مسير رودخانه ايجاد ميشد) وجود ندارد و خبري از حوض بلور كه جايگاه تفريحات بچه ها و بزرگترها بود نيست.