Flashback

Tuesday, March 21, 2006

خارج از برنامه !

اين پسر كوچك ما (همان ماراناي سوم يعني حسام خان ما ) وبلاگ ما را طوري تنظيم كرده
كه ديگران نتوانند براي ما كامنت بگذارند. ظاهرا يك رقابت پنهان در خانواده مارانا هست كه مايل نيستند ماراناي خيلي بزرگ وبلاگ بنويسد !! و گويا از صحبت ها اينطور فهميده ميشود كه به جز ازسايت بلاگر بجه ها نميتونند از سايتهاي ديگه برام كامنت بذارن . بازهم خدا را شكر تا حالا چند تايي كامنت از قوم و خويشها و چند تايي هم از دوستان رامين دريافت شده كه مايه خوشحالي شد و از اينكه جوانها وبلاگ نويس 64 ساله را تشويق ميكنند متشكرم.

Sunday, March 19, 2006


و اين هم ابرام دوست دوران كودكي كه پولهاي عيدي را هله هوله ميخريديم و يا دوچرخه كرايه ميكرديم. سمت راست خودم و سمت چپ ابرام !

Saturday, March 18, 2006

نوروز

آن روز ها عيد نوروز واقعا شادي آفرين بود . بچه ها از 15 اسفند با عشق و آرزو منتظر نوروز بودند . لايه هاي يخ زمستاني از كف كوچه ها پاك ميشد .مغازه ها چراغاني ميشد و سبد هاي پر از تخم مرغ هاي رنگي جلو مغازه ها آويزان بود. مردم معمولا از نيمه هاي اسفند خانه تكاني و شستشوي در و ديوار را شروع ميكردند و حاجي فيروز با كلاه بوقي و لباسهاي قرمز ، دايره به دست ، ميزد و ميرقصيد و از همه عيدي ميگرفت. حمام هاي عمومي بسيار شلوغ بود و بچه ها كه گاه دو يا سه هفته حمام نرفته بودند پس از سلماني و ماشين كردن سر براي كيسه كشي و پاك وتميز شدن دست در دست پدر ها به حمام ميرفتند . شب عيد پدر ها هر كدام يك ماهي سفيد دودي خريده و با سبزي عازم خانه ها بودند و بچه ها كه شايد در سال فقط يك شب ماهي ميخوردند و افراد متوسط هم گاه فقط ماهانه سفره پلو در خانه شان پهن ميشد از بوي پلو و ماهي سرخ كرده كه در دهليز هاي بلند و تاريك خانه ها ميپيچيد سر مست ميشدند. شب هاي عيد خانه گشاد كن مي آمد و همه خانه ها تميز و گشاد ميشد زيرا كرسي و لحاف و پشتي ها نصف فضاي خانه را ميگرفت و شب عيد پس از خانه تكاني و برداشتن كرسي واقعا فضاي باز براي بازي بچه ها بوجود مي آمد و اين فضاي باز همراه با رنگ هاي شرشره ها و بادكنك ها و گلهاي كاغذي كه دوره گردها مي فروختند و آواي رقص و آواز حاجي فيروز آن چنان نشاطي بوجود مي آورد كه از هر خانه اي فرياد هاي خنده و قهقهه شنيده ميشد. من و برادرانم نيز در چنين فضايي منتظر صبح عيد بوديم تا كت و شلوار نو و گيوه هاي نو را بپوشيم و براي عيدي گرفتن و شيريني خوردن خود را آماده كنيم.
در آن روزها تمام اعضاي خانواده سالي يكبار براي دوخت لباس به خياطي ميرفتند و چون لباسهاي دوخته و كاپشن هاي ارزان قيمت وارداتي وجود نداشت كار و بار خياط ها شب عيد بسيار سكه بود و بد قولي خياط ها كه نميتوانستند همه سفارشات شب عيد را به موقع انجام دهند گاه موجب غصه دار شدن بچه ها ميگرديد. كفش چرمي بسيار گران بود و جز طيقه اشراف كسي كفش چرمي سفارش نميداد و معمولا طبقات فقير از گا لش كه نوعي كفش لاستيكي بود و طبقات متوسط از گيوه كه كلا با نخ بافته ميشد و تخت آن از لايه هاي پارچه هاي كهنه كه از محل زباله ها جمع ميشد و آنها را بسيار فشرده در لايه هاي كوچك كنار هم قرار داده و تخت كفش ميساختند استفاده ميكردند. با طلوع آفتاب در اولين روز سال نو من و داداش اكبر لباسهاي نو را پوشيده و گيوه ها را كه بوي نخ نو ميداد به پا ميكرديم و اولين جا براي عيدي گرفتن منزل عمه ها بود . عمه بزرگ و عمه نصرت از من و داداشم كه 11 ساله بود مثل بزركتر ها با شيريني و آجيل پذيرايي ميكردند و عمه ها هميشه دو تا سكه دو ريالي بعنوان عيدي داخل پياله آجيل كه جلوي ما ميگذاشتند قرار ميدادند و ما بدون توجه به آجيل اول دو ريالي ها را برميداشتيم و بلا فاصله براي ديد وبازديد هاي بعدي خانه عمه را ترك ميكرديم و چنان ذوق زده خدا حافظي ميكرديم كه عمه از ديدن شادي ما لذت ميبرد. منزل عمه بزرگ يك خانه قديمي بود كه درب هاي چوبي منبت كاري شده و مشبك داشت و پنجره ها و حاشيه در ها از قطعات كوچك شيشه هاي رنگي كه نور خورشيد را با اشعه هايي به رنگ هاي مختلف روي ديوار هاي پر نقش و نگار منعكس ميكرد تشكيل ميشد. ديدن نقاشي هاي قديمي روي ديوارها و سقف بسيار بلند اطاق كه از ستونهاي چوبي نقاشي شده پوشيده شده بود و تصاوير زيبايي روي سقف نقش بسته بود و نيز دولابچه ها ، گچكاريهاي زيبا و رنگي و لامپاهاي رنگي توي طاقچه ها آن چنان فضاي شاد و فرح بخشي ايجاد كرده بود كه بدون عيدي گرفتن هم خانه عمه لذت بخش مينمود. عمه جان هميشه از سفره هاي رنگي ، ظروف سفالي پر از نقش و نگار و نيز قاشق هاي چوبي كه روي آن نقاشي شده بود استفاده ميكرد . خوردن پلو و قيمه در روز دوم عيد كه با تنگ هاي بلوري پر از دوغ همراه بود چنان لذتي داشت كه امروزه با خوردن غذا در بهترين هتل هاي كشور قابل مقايسه نيست به ويژه اينكه عطر پلو و روغن كرمانشاهي تمام كوچه عمه جان را پر ميكرد . قبل از نقل بقيه ديد و بازديد ها يك واقعه جالب را برايتان بگويم كه به بوي پلو قيمه مربوط ميشود و ممكن است فراموش شود. نوروز سال 1332 يا 1333 بود كه من شاگرد دبستان منوچهري بودم .روزها بعداز تعطيلي بود كه پدرم ميهماني داده بود و ما آن روز ظهر پلو قيمه زيادي خورده بوديم . بعد از ظهر همان روز سر كلاس درس دستم را كه هنوز بوي پلو قيمه ميداد جلوي بيني دوستم كه كنار من نشسته بود گرفتم تا نشان دهم ما آن روز پلو قيمه خورده ايم و داشتم با دوستم از طعم خوب پلو قيمه ميگفتم و دستم هنوز مقابل صورت دوستم بود كه معلم كلاس با عصبانيت غير قابل وصفي مرا صدا زد و بدون اينكه علت آن را بدانم بيش از بيست ضربه شلاق به كف دستم كوبيد كه تا دو سه روز دستم متورم بود و نميتوانستم مشق بنويسم و هنگام شلاق زدن با عصبانيت و نفرت زياد فريا ميزد پدر سوخته سر كلاس من لاس ميزني هرزه كثيف . تا تو باشي سر كلاس من اين هرزه كاري ها را نكني! سالها نفهميدم منظور آقا معلم از هرزه بازي چي بود زيرا دستم را براي نشان دادن بوي پلو جلوي صورت دوستم گرفته بودم . دوستي داشتم به نام ابراهيم كه ابرام صدايش ميكرديم من با ابرام مثل يك روح در دو بدن بوديم و روزهاي عيد بعد از جمع كردن عيدي ها با هم خوش بوديم و پولها را خرج ميكرديم و اما بازيها و شاديهاي روز عيد و اينكه پولهاي عيدي را چه هله هوله هايي ميخريديم داستان مفصلي است كه باشد براي بعد.

Friday, March 10, 2006



باز هم حمام عمومي !

حيفم آمد بحث حمام را تمام كنم و از جنگ دوش و خزينه جيزي ننويسم . در دهه
بيست بيشتر حمام ها علاوه بر چند خزينه تعدادي دوش هم به تازه گي براي آدمهاي با سواد داير كرده بودند و بعضي از تحصيلكرده ها ( مثلا كساني كه سيكل داشتند !) بعداز خزينه زير دوش ميرفتند و غسل ميكردند. ولي مومنين آن روزگار كه سواد درست و حسابي نداشتند غسل را فقط توي خزينه صحيح ميدانستند و اغلب مراسم مخصوص غسل را توي خزينه انجام ميدادند. آب خزينه معمولا هفته اي يك بار عوض ميشد و در روزهاي بعد كه آب صابون ، چرك و كثافات توي آب زياد ميشد با لجن كش فقط لجن و كف صابون را از ته و سطح آب جمع كرده و بيرون ميريختند. ما بچه ها و شايد بزركتر ها همينكه وارد خزينه ميشديم بعلت ولرم بودن آب خوشمان مي آمد ادرار كنيم و آب خزينه كه از نظر شرعي كر بود و نجس نبود ميتوانست محل مناسبي براي غسل كردن باشد. بديهي است اين آب از نظر بهداشتي اصلا براي شستشو مناسب نبود . اكثر مومنين بيسواد آداب و مقدمات غسل را داخل همين آب آلوده انجام ميدادند كه از آن جمله يكي اين بود كه با دست مشتي از آب خزينه را توي دهان مزه مزه ميكردند و اين عمل از اعمال مستحبي بود كه داخل خزينه انجام ميشد . بعد ها كه در دانشكده ادبيات مشهد شاگرد آقاي دكتر شريعتي بودم برايمان توضيح داد كه فلسفه مزه مزه كردن آب خزينه شايد به اين علت بوده كه آب خزينه يا محلي كه غسل ميكنيم بايد آنقدر تميز باشد كه بتوانيم آن را در دهان مزه مزه كنيم . ولي بقول مولانا مردم بيسواد آن روز .... را ديده بودند ولي كدو را نديده بودند . به هر حال اين خزينه كثيف كه آب آن هفته اي يك بار عوض ميشد و در طول هفته ده ها نفر در اين حجم ثابت و راكد آب غسل ميكردن و بلكه محل كثيف بدن را هم داخل آب شسته و بچه ها هم داخل همان آب ادرار ميكردند محل انتقال انواع ميكروب و قارچ هاي پوستي بود كه باعث ميشد 90 در صد مردم از كوچك بزرگ به بيماري كچلي و يا تراخم مبتلا شوند. بالاخره يك روز دولت تصميم گرفت خزينه ها را تعطيل كند تا مردم فقط از دوش براي آب كشيدن و غسل كردن استفاده كنند . من
در سن 7 يا هشت سالگي بودم كه روزي شاهد راهپيمايي جمعي از مردم بودم كه اعتراض خود را از بسته شدن خزينه ها بصورت مسالمت آميز ابراز ميكردند و فرياد ميزدند غسل زير دوش صحيح نيست و خزينه ها بايستي مجددا گشوده شود . خوشبختانه دولت به اين تظاهرات اهميتي نداد و خزينه ها همچنان تعطيل بود تا مومنين آن روزگار كه( واقعا مومن نبودند بلكه نا آگاه بودند) به دولت كلك زدند به اين ترتيب كه جلوي خزينه ديوار شده بود ولي از پشت يك راهرو مخفي يك سوراخ ايجاد كرده و دور از چشم پليس و مامورا ن مخفي بهداشت وارد خزينه ميشدند و به روش سنتي در داخل خزينه غسل ميكردند( در عصر جديد هم موتور سوارهاي باسواد نيز همين كار را انجام ميدهند يعني از ترس پليس جلوي مامور كلاه كاسكت سرشان ميگذارند و به محض دور شدن مامور كلاه را از سرشان بر ميدارند ، در حقيقت سر خودشان كلاه ميگذارند و همين طور كمر بستن سرنشين اتومبيل ها كه اكثرا هم به جاي سيكل ليسانس دارند !!.) جنگ خزينه و دوش سالها ادامه داشت تا مردم باسواد شدند و كم كم مدرنيته بر سنت غلبه پيدا كرد و خزينه براي هميشه از حمام ها برچيده شد. بعد ها در مشهد تعدادي حمام هاي خصوصي ساخته شد كه تعدادي دوش خصوصي براي هر نفر ساخته شده بود و مشتري از دوش خصوصي و لنگ شخصي استفاده ميكرد. بد نيست اين را هم نقل كنم كه پدرم اگر چه سواد شش ابتدايي بيشتر نداشت ولي خيلي زود وقتي من 10 ساله بودم داخل منزل يك حمام طبقه بالا براي خودش و مادرم و يك حمام براي بچه ها و بقيه فاميل در زير زمين ساخته بود كه ما از رفتن به حمام عمومي محروم شديم . بعد ها فهميم چرا ما نمي بايستي از حمام خصوصي بابا و مامان كه درب آن از داخل اطاق خواب بابا باز ميشد استفاده كنيم!.

Tuesday, March 07, 2006


شرح حمام عمومي

هفته قبل عرض شد كه در دهه بيست به جز جند خانواده بسيار پولدار و اشراف زاده بقيه مردم از حمام عمومي استفاده ميكردند. بچه ها معمولا هفته اي يكبار حمام ميرفتند و لي بزرگتر ها براي غسل جنابت همه روزه حمام ميرفتند . صبح هاي زود كه از حمام بيرون ميامديم حمامي يك جمله تكراري داشت كه به همه مردها ميگفت و من بعد ها كه بزرگ شدم معني آنرا فهميدم . هنگام خداحافظي حمامي به بزرگترها ميگفت عافيت باشه فردا زودتر تشريف بياوريد و من متحير بودم چرا مردها بايد هر روز صبح حمام بروند . پسرها هم وقتي بالغ ميشدند بيشتر صبح ها مخفي از پدر به حمام ميرفتند تا غسل جنابت بجا آورند. آن روزها پسر ها بدون ديدن فيلمهاي سكسي بيشتر از پچه هاي امروز در خواب محتلم ميشدند و چون از پدر و مادر خجالت ميكشيدند ناچار صبح خيلي زود براي غسل كردن راهي حمام ميشدند .
در اينجا معني واژهاي محتلم و غسل جنابت و غيره را چون براي كودكان بدآموزي دارد!!بيشتر توضيح نميدهم
حمام با منزل ما چند كوچه فاصله داشت و و رفتن به حمام در زمستان هاي پر برف مشهد كه گاه تا زانوميرسيد واقعا دشوار بود. ما بيشتر به حمام سر چهارسو و گاهي هم به حمام حاج صفر كه خيلي دورتر از خانه بود ميرفتيم .حمام هاي عمومي به اين شكل بود كه ما اول وارد فضاي سر حمام ميشديم كه دور تا دور سكو بود و ما لباسها را روي سكو در يك گوشه آن قرار ميداديم . يك لنگ قرمز كه حمامي به ما ميداد به كمر مي بستيم و از يك راهرو تنگ و تاريك به گرمخانه و محل شستشو وارد ميشديم .آن روز ها هنوز دوش وجود نداشت و داخل گرمخانه دو تا خزينه بود كه اولي پر از آب داغ و دومي پر از آب ولرم . چند اطاقك خيلي كوچك ولي كثيف و تاريك هم براي واجبي . شرح شستشو و مراسم سر حمام و داخل خزينه و اينكه چه شد خزانه ها را بستند و مردم مجبور شدند از دوش بجاي خزينه استفاده كنند باشد براي پابليش بعد.
ضمنا چون قول داده بودم عكس 5 سالگي خودم را برايتان پست كنم با كمك حسام پيوست شد و ياد گرفتم بقيه عكس هاي كودكي را به ترتيب كه داستان نقل ميشود برايتان پست كنم . در عكس بال پدرم ، داداش بزرگ و داداش كوچك حضور و نفر دوم محمد سياه و نويسنده همين وبلاگ است.

Monday, March 06, 2006

بهداشت حمام

درتمام شهر مشهد تعداد خانواده هايي كه در منزل حمام داشتند به تعداد دست نميرسيد. معمولا بچه ها هفته اي يكبار به حمام ميرفتند. آن روزها هنوز حمام داخل منزل و حتي حمام خصوصي بيرون از منزل وجود نداشت و همه از حمامهاي عمومي استفاده ميكردند. آب بسيار آلوده و كثيف خزينه حمام (حوض آب داغ به ابعاد 2*2*1 متر)به سرعت قارچ كچلي و سالك را بين خانواده ها توزيع ميكرد. خانواده هاي دلسوزتري كه به سلامتي اطفال علاقمند بودند معمولا هفته اي يكبار سر بچه ها را كنار حوض وسط حياط منزل ميشستند. و هفته اي يك روز هم به شپش كشي و چيدن رشك ( رشك نوزاد شپش را گويند!) از لابلاي موهاي سر اختصاص داشت. خدا را شكر ما مادري دلسوز داشتيم و در مسابقه نظافت مو و ناخن هميشه اول بوديم . در رابطه با شپش ماجراي يكي از هم كلاسيهاي كلاس سوم دبستان انوري واقعا شنيدني است . معمولا هر سه ماه يكبار بازرسي از اداره فرهنگ مي آمد تا پيشرفت تكنولوژي و تمدن را به ما نشان دهد و ضمنا براي آموزش زيست هم مفيد باشد . نامبرده يك ميكروسكوب با خود حمل ميكرد و هميشه يك شپش جستجو ميكرد تا اين موجود وحشتناك و كثيف را زير ميكروسكوپ به بچه ها نشان دهد تا بيشتر مراقب بهداشت خود باشند. هروقت وارد كلاس ما ميشد و درخواست يكدانه شپش ميكرد بلافاصله بجه ها از موهاي سر همكلاسي بنام آزادور يك راس شپش چاق و فعال پيدا كرده و تحويل آقاي بازرس ميدادند. مامور فرهنگ شپش را با تيغ نصف ميكرد و زير ذره بين ميگذاشت و به بچه ها نشان ميداد. بچه هاي كلاس اشتياق زيادي براي مشاهده شپش در زير ميكروسكوپ نشان ميدادند و منظره وحشتناك دست و پاي شپش كه به تيغه كوسه ماهي شباهت داشت و چهره اين موجود هراس انگيز كمتر از صحنه هاي ترس آور موجودات خيالي در فيلم هري پاتر نبود.

چهار سالگي


بي بي جان (مادر پدرم ) پيرزن مهربان و عزيزي بود كه هميشه مونس و يار پچه ها بود. بي بي هميشه از درد مرموزي در قسمتي از صورت رنج ميبرد و اكثر روزها با انداختن زالو به صورت و گرفتن مقداري خون از محل درد براي تسكين و معالجه ما را كه بشدت به او علاقه داشتيم رنج ميداد. بي بي هميشه ما را به مسجد و تكيه مي برد كه در آن شبيه خواني يا روضه خواني بود و ما كه هميشه شاهد اشك ريختن بي بي بوديم ميدانستيم از درد و رنج بيماري نزد خدا شاكي است و ما با ديدن رنجهاي بي بي از مصيبت امام حسين و حضرت عباس فراموش ميكرديم. بي بي هميشه حبه هاي كوچك نبات در جيب داشت و آتها را در فرصت هاي مناسب به بچه ها هديه ميكرد. آن روز ها گرفتن يك حبه نبات آغشته به گرد و خاك و پرز هاي ته جيب بي بي همان قدر براي ما لذت داشت كه ليسك و شوكولات ها و و پوفك و جيبس براي كودكان امروزي لذت دارد.
يكروزي كه به پنج سالگي نزديك شده بودم بي بي دستم را گرفت و به منزل كربلايي اكبر رفتيم . منزل كربلايي اكبر مكتب خانه محله بود و زن كربلايي اكبر كه خانمي ميان سال و بسيار چاق بود هم مدير ، هم ناظم و هم تنها معلم اين مكتب خانه بود. با ورود به مكتب و آشنايي قبلي بي بي با اين خانم من هم در صف طالبان علم و انديشه در اين مكتب ثبت نام كردم .(در اينجا ميخواستم عكس 4 سالگي خودم را برايتان بگذارم انجام نشد . احتمالايا سرعت ارتباط خيلي كم است ويا بايد از حسام
كوچكترين پسرم كمك بگيرم.
و اما ياد گرفتن قران اصلي ترين آموزش هاي ديني روزگار ما بود و بچه ها معمولا خواندن قران را قبل از رفتن به مدرسه ابتدايي فرا ميگرفتند.كلاس قران معمولا كنار حوض وسط حياط بود و زمستانها نيز توي زير زمين تشكيل ميشد. بچه ها بايستي خود تشك چه اي براي نشستن به همراه مياوردند. پسر ها و دختر ها از 4 سالگي تا 15 سالگي كنار هم مينشستند كه معمولا پسر ها در يك رديف و دختر ها در رديف مقابل قرار ميگرنتند. هركدام يك قران در جلو گذاشته بوديم و ملاباجي با يك تركه ( شاخه درخت آلبالو) بالاي سر ما نشسته بود. در درسهاي اوليه بايستي جاي حروف را در سيستم الفبا ياد بگيريم. و بچه ها بطور گروهي اين شعر را با هم ميخواندند : الف سرگردون ب را چه كردي اينا ب (بچه ها با هم حرف ب را نشان ميدادند.) و بعد اذامه ميدادند : ب سرگردون ج را چه كردي اينا ج ( يعني محل ج اينجاست )
ملا باجي از بالا سر ميديد كه اگر شاگردي محل ج را اشتباهي نشان ميداد با تركه محكم پشت دست شاگرد ميزد. سيستم آموزشي طوري بود كه ما دوساله كل قران را حفظ ميكرديم و يا حداقل روخواني را ياد ميگرفتيم ولي بلافاصله بعداز ورود به دبستان كل محفوضات را فراموش ميكرديم. . در مكتبخانه بچه ها براي ناشتايي نان حلوا و يا نان و پنير و بعضي هم كه پولدار تر بودند نان قورمه مياوردند. جالب است كه پدرم هر روز براي ناشتايي بمن مقدار ي خشخاش ميداد كه خيلي خوشمزه بود و من آنرا با نان ميخوردم. آن روزها كشت خشخاش در ايران آزاد بود و وقتي كشاورزان هنگام صبح قوزه (مادگ گل خشخاش كه بزرگ ميشود داخل آن دانه هاي ريز خشخاش قرار دارد و با تيغ زدن به قوزه خشخاش شيره ترياك (تراوش كرده و آنها را با لبه كارد از قوزه جدا ميكنند)
يك روز هم كه با برادرم رفته بوديم خشخاش دزدي داخل مزرعه ترياك خوشه ها ي خشك شده خشخاش را ميچيديم و آنهار زير پيراهن مخفي ميكرديم كه باغبان رسيد برادر بزرگم 7 ساله بود و فرار كرد ولي من كتك مفصلي خوردم و تنم با ضربه هاي شلاق باغبان سرخ و كبود شد.
اين ياد داشت بعلت عجله بدون ويرايش پست ميشود و از اين بابت بسيار عذر خواهي ميكنم.

Friday, March 03, 2006

تشكر !

اين ياداشت مربوط به 64 سالگي است . با ياداشت زمان كودكي اشتباه نشود.
واما چون نوه ها و فرزندان ذكور و اناث و حتي عروس ما وبلاگ مينويسند يا به قول شما پابليش ميكنن ما هم گفتيم سري توي سرها در بياوريم و اوقات بيكاري كه احتمالا با اخراج از محل كارمان بيشتر خواهد شد وبلاگ نويسي كنيم. ديديم نه زبان جوان ها را بلديم و نه هنر
نويسندگي داريم ؛ گفتيم همان نثر خودمان را كه بدرد خاطره نويسي ميخورد استفاده كنيم . اول فكركرديم ( لفظ جمع نوعي سرقت ادبي است از وبلاگ پسرمان هرمس خان !)كسي وبلاگ مارا نمي خواند و هرچه دلمان خواست براي خودمان و تلف كردن اوقات بيكاري بنويسيم ولي چند تا كامنت رسيده نشان داد كه نه احتمالا اين وبلاگ در آينده مشتري بيشتري جذب ميكند و بايستي مواظب باشيم انشايمان قدري اديبانه تر باشد. به هرحال از كامنت گذاران محترم به ويژه عروسمان و پسر ارشدمان كه به وبلاگ ما لينك داده اند متشكريم.

Thursday, March 02, 2006

بهداشت و درمان

دندانپزشك محله ما پيرمردي بود بنام حاجي نوروز كه با پسرش يك مغازه عطاري داشت اين مغازه روبروي مغازه پدرم واقع ميشد. حاجي نوروز علاوه بر شغل گياه پزشكي ؛ دندانپزشكي و داروفروشي ؛ ختنه كردن اطفال و بزرگان محل را هم بعهده داشت. پسرهاي محله ما از كوچك و بزرك به نوبت از از خدمات ختنه بدون بي حسي و با شكنجه زياد بهره برده بودند . مراسم ساده بود . ابتداي مراسم با شوخي و خنده و تعارف آب نبات و شيريني شروع ميشد و بعد نعره هاي گوش خراش نشان ميداد كه عمل انجام شده است . بستن لنگ قرمز به كمر به مدت يك هفته نشان ميداد كه مراسم ختنه سوران با موفقيت انجام شده است. حاجي نوروز داندان پزشكي محله را هم بعهده داشت . در روزگار ما پركردن دندان يا معالجه لثه طرفدار نداشت و با شروع پوسيدگي و درد ؛ دندان از ريشه كشيده ميشد. حاجي نوروز نخ ابريشمي خيلي محكمي به دندان مي بست و سرديكر نخ را بدست ميگرفت و يا به دستگيره در مي بست و آن را به شدت ميكشيد تا دندان از ريشه كنده شود.
حجامت هم يكي ديگر از اقدامات بهداشتي بود كه انجام ميشد. فصل بهار فصل حجامت بود. پيره زني بنام نوري جان كه روزهاي گرم بهار پيدايش ميشد متخصص خونگيري بود.بچه ها از كوچك و بزرگ از اين زن خون خوار ميترسيدند. هر روز يكي از خانه هاي محله مقر حكومت نوري جان بود.بچه ها را مي اوردند داخل منزل . پدرها دست و پاي كودك را محكم ميگرفتند تا نوري جان با آسودگي كامل پشت كودك را تيغ بزند و عمل خون گيري را انجام دهد.. هروقت سر و كله نوري جان توي محل ما پيدا ميشد من و برادرم از خانه فرار ميكرديم و بالاخره بابا مارا از توي كوچه ها پيدا ميكرد و تحويل نوري جان ميداد . بعد مارا با زور و كتك روي فرش كهنه اي وسط حياط يا روي ايوان مينشاندند . پيره زن خونگير با تيغ كثيفي كه ده ها نفر را با آن حجامت كرده بود چند بريدگي در پشت ما ايجاد ميكرد و بعد يك باد كش قيفي شكل كه مشابه شاخ گاو بود خون را از پشت ما با دهان مي مكيد وآن را داخل ظرف خاكستر كه كنار او قرار داشت تف ميكرد. بعدا ز گرفتن يك كاسه خون با خاك وخاشاك و يا خاكستر و يا يك قطعه پارچه كثيف كه از توي كوچه پيدا كرده بود پشت ما را پانسمان ميكرد. داستان حمام هاي عمومي و شرح ساختمان دستشويي ها و توالت و بقيه فضاهاي بهداشتي كه به توصيف زياد تري نياز دارد در فرصت ديگر تقرير خواهد شد.