بهداشت حمام
درتمام شهر مشهد تعداد خانواده هايي كه در منزل حمام داشتند به تعداد دست نميرسيد. معمولا بچه ها هفته اي يكبار به حمام ميرفتند. آن روزها هنوز حمام داخل منزل و حتي حمام خصوصي بيرون از منزل وجود نداشت و همه از حمامهاي عمومي استفاده ميكردند. آب بسيار آلوده و كثيف خزينه حمام (حوض آب داغ به ابعاد 2*2*1 متر)به سرعت قارچ كچلي و سالك را بين خانواده ها توزيع ميكرد. خانواده هاي دلسوزتري كه به سلامتي اطفال علاقمند بودند معمولا هفته اي يكبار سر بچه ها را كنار حوض وسط حياط منزل ميشستند. و هفته اي يك روز هم به شپش كشي و چيدن رشك ( رشك نوزاد شپش را گويند!) از لابلاي موهاي سر اختصاص داشت. خدا را شكر ما مادري دلسوز داشتيم و در مسابقه نظافت مو و ناخن هميشه اول بوديم . در رابطه با شپش ماجراي يكي از هم كلاسيهاي كلاس سوم دبستان انوري واقعا شنيدني است . معمولا هر سه ماه يكبار بازرسي از اداره فرهنگ مي آمد تا پيشرفت تكنولوژي و تمدن را به ما نشان دهد و ضمنا براي آموزش زيست هم مفيد باشد . نامبرده يك ميكروسكوب با خود حمل ميكرد و هميشه يك شپش جستجو ميكرد تا اين موجود وحشتناك و كثيف را زير ميكروسكوپ به بچه ها نشان دهد تا بيشتر مراقب بهداشت خود باشند. هروقت وارد كلاس ما ميشد و درخواست يكدانه شپش ميكرد بلافاصله بجه ها از موهاي سر همكلاسي بنام آزادور يك راس شپش چاق و فعال پيدا كرده و تحويل آقاي بازرس ميدادند. مامور فرهنگ شپش را با تيغ نصف ميكرد و زير ذره بين ميگذاشت و به بچه ها نشان ميداد. بچه هاي كلاس اشتياق زيادي براي مشاهده شپش در زير ميكروسكوپ نشان ميدادند و منظره وحشتناك دست و پاي شپش كه به تيغه كوسه ماهي شباهت داشت و چهره اين موجود هراس انگيز كمتر از صحنه هاي ترس آور موجودات خيالي در فيلم هري پاتر نبود.
چهار سالگي
بي بي جان (مادر پدرم ) پيرزن مهربان و عزيزي بود كه هميشه مونس و يار پچه ها بود. بي بي هميشه از درد مرموزي در قسمتي از صورت رنج ميبرد و اكثر روزها با انداختن زالو به صورت و گرفتن مقداري خون از محل درد براي تسكين و معالجه ما را كه بشدت به او علاقه داشتيم رنج ميداد. بي بي هميشه ما را به مسجد و تكيه مي برد كه در آن شبيه خواني يا روضه خواني بود و ما كه هميشه شاهد اشك ريختن بي بي بوديم ميدانستيم از درد و رنج بيماري نزد خدا شاكي است و ما با ديدن رنجهاي بي بي از مصيبت امام حسين و حضرت عباس فراموش ميكرديم. بي بي هميشه حبه هاي كوچك نبات در جيب داشت و آتها را در فرصت هاي مناسب به بچه ها هديه ميكرد. آن روز ها گرفتن يك حبه نبات آغشته به گرد و خاك و پرز هاي ته جيب بي بي همان قدر براي ما لذت داشت كه ليسك و شوكولات ها و و پوفك و جيبس براي كودكان امروزي لذت دارد.
يكروزي كه به پنج سالگي نزديك شده بودم بي بي دستم را گرفت و به منزل كربلايي اكبر رفتيم . منزل كربلايي اكبر مكتب خانه محله بود و زن كربلايي اكبر كه خانمي ميان سال و بسيار چاق بود هم مدير ، هم ناظم و هم تنها معلم اين مكتب خانه بود. با ورود به مكتب و آشنايي قبلي بي بي با اين خانم من هم در صف طالبان علم و انديشه در اين مكتب ثبت نام كردم .(در اينجا ميخواستم عكس 4 سالگي خودم را برايتان بگذارم انجام نشد . احتمالايا سرعت ارتباط خيلي كم است ويا بايد از حسام
كوچكترين پسرم كمك بگيرم.
و اما ياد گرفتن قران اصلي ترين آموزش هاي ديني روزگار ما بود و بچه ها معمولا خواندن قران را قبل از رفتن به مدرسه ابتدايي فرا ميگرفتند.كلاس قران معمولا كنار حوض وسط حياط بود و زمستانها نيز توي زير زمين تشكيل ميشد. بچه ها بايستي خود تشك چه اي براي نشستن به همراه مياوردند. پسر ها و دختر ها از 4 سالگي تا 15 سالگي كنار هم مينشستند كه معمولا پسر ها در يك رديف و دختر ها در رديف مقابل قرار ميگرنتند. هركدام يك قران در جلو گذاشته بوديم و ملاباجي با يك تركه ( شاخه درخت آلبالو) بالاي سر ما نشسته بود. در درسهاي اوليه بايستي جاي حروف را در سيستم الفبا ياد بگيريم. و بچه ها بطور گروهي اين شعر را با هم ميخواندند : الف سرگردون ب را چه كردي اينا ب (بچه ها با هم حرف ب را نشان ميدادند.) و بعد اذامه ميدادند : ب سرگردون ج را چه كردي اينا ج ( يعني محل ج اينجاست )
ملا باجي از بالا سر ميديد كه اگر شاگردي محل ج را اشتباهي نشان ميداد با تركه محكم پشت دست شاگرد ميزد. سيستم آموزشي طوري بود كه ما دوساله كل قران را حفظ ميكرديم و يا حداقل روخواني را ياد ميگرفتيم ولي بلافاصله بعداز ورود به دبستان كل محفوضات را فراموش ميكرديم. . در مكتبخانه بچه ها براي ناشتايي نان حلوا و يا نان و پنير و بعضي هم كه پولدار تر بودند نان قورمه مياوردند. جالب است كه پدرم هر روز براي ناشتايي بمن مقدار ي خشخاش ميداد كه خيلي خوشمزه بود و من آنرا با نان ميخوردم. آن روزها كشت خشخاش در ايران آزاد بود و وقتي كشاورزان هنگام صبح قوزه (مادگ گل خشخاش كه بزرگ ميشود داخل آن دانه هاي ريز خشخاش قرار دارد و با تيغ زدن به قوزه خشخاش شيره ترياك (تراوش كرده و آنها را با لبه كارد از قوزه جدا ميكنند)
يك روز هم كه با برادرم رفته بوديم خشخاش دزدي داخل مزرعه ترياك خوشه ها ي خشك شده خشخاش را ميچيديم و آنهار زير پيراهن مخفي ميكرديم كه باغبان رسيد برادر بزرگم 7 ساله بود و فرار كرد ولي من كتك مفصلي خوردم و تنم با ضربه هاي شلاق باغبان سرخ و كبود شد.
اين ياد داشت بعلت عجله بدون ويرايش پست ميشود و از اين بابت بسيار عذر خواهي ميكنم.